آرشیف : احمد واسع

بوزينه و داروين

+3 “داروين” چون رخت زين عالم كشيد روح او را حضرت آدم بديد گفت: اي فرزند بي عقل و ادب بيخبر از ريشه اصل و نسب گرچه از دانش خدايت بهره داد چون بني آدم برايت چهره داد از حريم آدمي بيرون شدي از جهالت

فريدون مشيري: پركن پياله را

+3 پرکن پياله را كاين آب آتشين ديريست ره به حال خرابم نمي برد اين جامها كه در پي هم مي شود تهي درياي آتش است كه ريزم به كام خويش گرداب مي ربايد و آبم نمي برد….. من با سمند سركش و جادويي شراب

چرسی و کافر

+14 چرسی به یک کافر میگه: سگرت میکشی ؟ کافر میگه نی. شراب میخوری؟ کافر میگه نی. زنکه بازی میکنی؟ کافر میگه نی. چرسی عصبانی میشه و میگه: خدا خراب و تراب کنه خی ناقی کافر هستی !

رازق فانی

+7 رازق فانی در سال ۱۳۲۲ خورشیدی در گذر بارانه‌ کابل به‌دنیا آمد. از دانشگاه کابل دانشنامه‌ لیسانس گرفت و فوق لیسانس را در رشته‌ی اقتصاد سیاسی از یکی از دانشگاه‌های بلغارستان بدست آورد. فانی با پایان یافتن درس‌هایش به کابل بازگشت و با شروع

حل پرابلم ها

+5 خانم » عزیزم چرا در دفتر کار  یک عکس مره ده دیوال بند کدی؟ « شوهر » هر وقت که کدام پرابلم پیش میشه طرف عکست می بینم, پرابلم یادم میره و آرام میشم. « خانم به ناز »  عکس مه چی داره که تره آرام میکنه

قدوس چرک

+4 معلم » قدوس بچیم , بخیالم هیچ سر و جان خوده نمی شویی. بویت تمام دنیا ره گرفته ! « قدوس » معلم صاحب شما از بیرون آمدین . مه خو کلی روز ده داخل صنف بودم . «

گردان فعل

+3 معلم » قدوس بچیم, فعل رفتن را در زمان حال گردان کو. مثلاً من میروم . تو میروی . او میرود …..« قدوس » من میروم . تو میروی. او میرود. ما میرویم …..« معلم » قدوس بچیم , نمیشه کمی تیز تر ؟

به خود باور داشتن

+3 معلم میخواست بفهمد که آیا شاگرد ها به خود و شخصیت خود باور دارند یا نه. به همین خاطر از شاگر ها تقاضا کرد تا هر شاگردی که فکر میکند که احمق است, باید ایستاده شود. هیچ یک از شاگرد ها ایستاده نشد بجز

آتش پرست

+23  نویسنده: صادق هدایت در اطاق یکی از مهمانخانه های پاریس طبقه سوم ، جلو پنجره ، فلاندن که بتازگی از ایران برگشته بود جلو میز کوچکی که رویش یک بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بودند، روبروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته بود.

داش آکل

+23 نویسنده: صادق هدایت همه ی اهل شیراز میدانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه ی یكدیگر را با تیر میزدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه ی دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شله ی

گهواره خالی

+22 داستان کوتاه از اکرم عثمان برای انجنیر نادر عـمـر و خانواده « گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسـهایش چایجوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد و منتظر میماند تا آب جوش بیاید و