کتگوری آرشیف ها: شعر

به مقام چشمهايت

+3 ز چشم سلام فرستم به مقام چشمهايت چه قلم زده خداجان كه كشيده دست و پايت نه پري، نه گُل، نه مهتاب، نه تنها ستاره گويم زيبايي ها همه يكجا شده جمع در لقايت دل من به بستر درد، شده نغمه ها چو آتش

مبهوت

+3 ای دشت سبز آرزو، برف زمستان دیدمت رنگین کمان صبر من در زیر باران دیدمت از ملک های دور دور از شهر یاران قدیم چون نام تو آمد به لب در پیش چشمان دیدمت هم ارغوان، هم چلچراغ، هم تورمالین و هم صدف در

شیر و شکر

+7 لب و دندان تو شیر و شکر است رُخ تابان تو شمس و قمر است ناز تو ناز است و از فهم برون ای خدا، عالم علم و هنر است همچو من مست و پریشان که دید؟ عشق تو باعث شور و شرر است

بيا كه گريه كنيم

+5 !!! بيا كه گريه كنيم !!! كشورم در خون ميتپد بيا كه گريه كنيم بيا كه گريه كنيم آرمان شهدا را يكسر به خاك زديم ني درخت سيب ماند و هم نهال تاك زديم هر چه كرديم سود بر كشور نداشت مردم خود را

مثنوي

+4 !!! مثنوي !!! الحمدُ لله رب العالمين خالق هفت آسمان و اين زمين پادشاه پادشاهان و جهان هر صفت اوراست كلام او قرآن آن كه در تسبيح او در كائنات مشغول آنشد كو شناختست آن ذات او الرحمٰن الرحيم است پادشاست مالك يوم الدين،

بوزينه و داروين

+3 “داروين” چون رخت زين عالم كشيد روح او را حضرت آدم بديد گفت: اي فرزند بي عقل و ادب بيخبر از ريشه اصل و نسب گرچه از دانش خدايت بهره داد چون بني آدم برايت چهره داد از حريم آدمي بيرون شدي از جهالت

کلبچه

+5 در گذشته روز اول تا سر دوپا ایستاد چهار دقیقه بعد او در چاه اٌفتاد وقتی او را از درون چاه گرفت گوش چاهکن را به دندانش گرفت شد صدای از درون چاه بلند کلبچه گوش مرا دندان بکند کلبچه بود آن زمان یک

نفرت

+3 تاریکتر از گورِ مظلومان خانهِ اندیشه های توست ای بیهوده ترین همه مخلوقها گر طالبی یا داعشی یا جلی و یا ملا داری بدست قدر و قضا در عالم جهل بنشسته ایی داری گمان تو ایی خدا من نمی خواهم روم آنجا بسوزانم بهشتی

پارچه ای از سعدی

+2 معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت هزار بلبل داستان سرای عاشق را بباید از تو سخن گفتن دری آموخت همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت مگر دهان تو آموخت تنگی

گوش صیاد زمان کر شده است

+4   سالها در گذر عمر گرفتار شدیم بسکه آزرده شدیم خار شدیم گوش صیاد زمان کر شده است از سخنهای همه، عالم و دین دین شده ملعبه کوردلان ناکسان ناخردان بی هنران دین به معنی اصیلش گم شد چه بگویم که همه عالم ما

کشوری دارم محل عاشقی

+2 کشور عشق و تمشک و زندگی کشوری آری ز اعجاز و کلک کشوری کلا به نام زندگی مردمش هر لحظه و هر ثانیه فکر یکدیگرنه فکر دغدغه کشوری پر شور از مهر و وفا کشورم ایران ،ایران با وفا هر دم و هر لحظه

معاند منم یا تویی؟

+3 معاند منم یا تویی ای خبیث بخیل خدا را مجاهد منم یا تویی ای که دین را دلیل به دینم تداعی نمودی تو ظلم و ستم که دینم بود دین مهر و امید تو دشمن تر از صد هزار دشمنی به میهن چو آفت

عزا

+1 آى اى مردمان داغديده ز عدوان روزگار كه سوگوار بر سرِِ خاك مرده گان خود نشسته ايد اشك ريختن بس است! بر خيز از اين كارخانهِ فلك با خود ببر خاطرات خوش رفتگان خويش از سوگ تو نى روح مرده اى خوش است نه خاطرِ

سنی مندن آلا نن عاقیبتی پیس یانسن

+3 سنی مندن آلانن عاقیبتی پیس یانسن دینی ایمانی گدیب آخیرتی پیس یانسن بو گونی من گورورم باشگا نه گونلر واردر گوروم او اوز وایینا دونیادا ویران قالسن نیسگیلیم چوخدی منیم حالیمه گولمه جانا نیسگیلی اولسا اونون عاجیز و حیران قالسن داغیلیب دوره بریم هچ

حقا که دگر موقع تکبیر و اذان شد

+3 در مملکت عشق علی وای چه ها شد با نام علی مشغله ای باز به پا شد نامش به زبان آمد و پژواک به پا شد هیهات حسین آمد و دوران فغان شد مسکین ز ادب راوی و میخانه نهان شد مسجد همه جا

جانا چرا اندوه لبنان کشت ما را

+10   جانان من اندوه ایران کشت ما را بشکست این قوم بدان دلهای ما را جانان من تا کی بود عجز و صبوری برخیز وقت است وقت غیوری برخیز بانکی نه که آمد وقت اعجاز جانان من ایران دگر طاقت ندارد برجان پاره زخم

بیا با ما نشین دلدادگی کن

+3 بیا با ما نشین دلدادگی کن ایران مرا ویرانه کردند نمکش بردند و باغش خانه کردند به هر مثقال خاکش زر و گوهر برای مردمش بتخانه کردند همانهایی که زندان ها بدیدند همان ها که جوانی را ندیدند همان هایی که از بهر تفکر

فريدون مشيري: پركن پياله را

+3 پرکن پياله را كاين آب آتشين ديريست ره به حال خرابم نمي برد اين جامها كه در پي هم مي شود تهي درياي آتش است كه ريزم به كام خويش گرداب مي ربايد و آبم نمي برد….. من با سمند سركش و جادويي شراب

عشق لامذهب

+4 دیده بودی چهره ی خندان من چهره ی خندان، لب و دندان من بازی ایام ببین با من چه کرد غم رسید و در درونم خانه کرد خنده ها و مستی ام بیگانه شد تا دلم در بند عشق زولانه شد روزگار مستی و

عشق عمومی …از مرحوم احمد شاملو

+13 اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود ● قصه نيستم که بگوئی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی … من درد مشترکم مرا فرياد