کتگوری آرشیف ها: داستان کوتاه

اسپند بلا بند !

+8 موسی از خنک میلرزید و دست های کوچک اش را بهم میمالید. با چشمان پر از اشک بطرف برادر خود محسن که سه سال بزرگتر بود و هفت سال داشت نگاه میکرد. میخواست از گرستنگی و تشنگی چیغ بزند ولی خاموشانه فقط اشک میریخت

خلیفه جبار

+9 خلیفه جبار که تازه از قریه به شهر آمده بود با حال پریشان دنبال کار و غریبی میگشت. از دوران طفلیت تحت نظر پدر کسب گلکاری را یاد گرفته بود و تا چند سال پیش درآمد خوب داشت. مردم بنام خلیفه جبار و گاهگاهی

خروس حاجی آغا

+11 هر صبح وقتی ملا اذان میداد حاجی آغا از زیرلب صد دشنام نصیبش میکرد. چون اذان ملا خروس حاجی آغا را نیز به اذان دادن تشویق میکرد. خروس حاجی آغا از آن خروس های بی نفس نبود که با یکی دو اذان قناعت کند.

آتش پرست

+23  نویسنده: صادق هدایت در اطاق یکی از مهمانخانه های پاریس طبقه سوم ، جلو پنجره ، فلاندن که بتازگی از ایران برگشته بود جلو میز کوچکی که رویش یک بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بودند، روبروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته بود.

داش آکل

+23 نویسنده: صادق هدایت همه ی اهل شیراز میدانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه ی یكدیگر را با تیر میزدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه ی دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شله ی

گهواره خالی

+22 داستان کوتاه از اکرم عثمان برای انجنیر نادر عـمـر و خانواده « گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسـهایش چایجوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد و منتظر میماند تا آب جوش بیاید و

ساړه

+3 واوره وریده ټول ځایونه په واوره پوښل شوي وو ژمی مې دومره نه خوښیده خو د واورې لیدل چې څرنګه ارامه پر ځمکه لویږي او اوبه کیږي ډير څه رازده کول، دماشومانو لوبې هر مازدیګر، خپل خوند درلود. نن شپه بیا واوره وریده د