کتگوری آرشیف ها: غزل

به مقام چشمهايت

+3 ز چشم سلام فرستم به مقام چشمهايت چه قلم زده خداجان كه كشيده دست و پايت نه پري، نه گُل، نه مهتاب، نه تنها ستاره گويم زيبايي ها همه يكجا شده جمع در لقايت دل من به بستر درد، شده نغمه ها چو آتش

مبهوت

+3 ای دشت سبز آرزو، برف زمستان دیدمت رنگین کمان صبر من در زیر باران دیدمت از ملک های دور دور از شهر یاران قدیم چون نام تو آمد به لب در پیش چشمان دیدمت هم ارغوان، هم چلچراغ، هم تورمالین و هم صدف در

شیر و شکر

+7 لب و دندان تو شیر و شکر است رُخ تابان تو شمس و قمر است ناز تو ناز است و از فهم برون ای خدا، عالم علم و هنر است همچو من مست و پریشان که دید؟ عشق تو باعث شور و شرر است

پارچه ای از سعدی

+1 معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت هزار بلبل داستان سرای عاشق را بباید از تو سخن گفتن دری آموخت همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت مگر دهان تو آموخت تنگی

حقا که دگر موقع تکبیر و اذان شد

+3 در مملکت عشق علی وای چه ها شد با نام علی مشغله ای باز به پا شد نامش به زبان آمد و پژواک به پا شد هیهات حسین آمد و دوران فغان شد مسکین ز ادب راوی و میخانه نهان شد مسجد همه جا

شور در میخانه

+5 بکن ای باده ی نابم مست و مدهوش و خرابم ز حضور ساقی امشب آتشم, دودم, کبابم تشنه ی عشق تو استم بدهِ تو باده  بدستم من امشب «می» می پرستم قبله ام جامِ شرابم سخن از جام تو گویم باده از کام  تو

نقش مرده

+4 از غصه فریاد گر شود خاموش در کنجِ قفس نقش فریاد میکشد بردوش هر چاکِ قفس کام دل حاصل نگردد از نهانی سوختن فریاد میباید کشید در گوش هر مور و مگس نقش این شهر رمز بربادیی خلق دارد بدوش هر یکی قصری که

دست مرگ

+1 دل ز سودای تو آهنگ جنون سر کرده دیده اندر پی تو کون و مکان تر کرده تو مپندار که بیتو همه در حال خود است چرخ گردون سیه روزی را مقرر کرده از پی تو چها میکشم انگار ز مهر رگ رگم خون

حال دل

+3 غزل زیبا از دوست صفحه افغان قلم « محمد آجان مرزی » که از طریق ایمیل به ما فرستاده است: حال دل حال خراب است به ميخانه روم جرعه ای نوشم از آن پس ديگر خانه روم قصۀ عشق سرايم به محراب جنون پس

غزل بسیار زیبا از طاهره ی قزوینی ( قره لعین)

+2 گر بتو  افتدم  نظر  چهره  به چهره  رو به رو شرح  دهم   غم  ترا   نکته  به  نکته  مو  به   مو از  پی  ديدن  رخت    همچو  صبا  فتاده ام کوچه به کوچه، در به در،خانه به خانه، کو به کو دور دهان  تنگ  تو ،

درمان عشق

+4 دارد خیال ناز او در دل چنان طوفانی ها هر خانهِ کردم بنا غلتید و شد ویرانی ها نی آرزوی دیگری در سینه گنجد بعد از این نی ساغر عشقش نمود جامی بما ارزانی ها نی بیخودی آید همی در گوشهِ میخانه ها نی

چشم آیینه دار

+8 نفس لرزان چو تار موی جانا چشم آیینه دار روی جانا بدست آرد دل مشتاق من را دهم جانم به دشت و کوی جانا به هر زنجیر ببندم این دلم را ز هر زنجیر کشد پا سوی جانا گریبان چاکیی این چشم حیران بدیده

یک شام دیگر

+2 چون لاله از عشق داغی به سینه دارم چون اشک ز دیده یاری رمیده دارم روزی نشد که, بنشیند و ببیند چون برگ پاییز رنگی پریده دارم روزی رسد که, در پای خود بمیرم چون بید مجنون شاخی خمیده دارم یک شام دیگر بعد

باد سحرگاهان

+2 ای باد سحرگاهان از شهر کدام خوبان آیی با چنین مستی جانبخش و عطر افشان هر دم که در آغوشت گیری تن این بسمل شوری در من اندازی از عطر زلف جانان آهسته گذر ای باد تا زنده شوم از تو یک لحظه بیا

نوازش « غزل زیبا از داکتر سمیع حامد »

+2 وطن! خواهند آخر خانهء خاکسترت سازند نجنبی گر ز جا خاک خودت را بر سرت سازند جدا سازند از هم استخوانهای ترا، آری به میل خود – چو بازیچه ـ به شکل دیگرت سازند به گوشت حلقه یی از بند بوت خود بیندازند غلامت

داد و ستد در عشق

+2 قدر مرا ندانی تو از جان مرا گرانی تو تاکی مرا چون سایه ات از پی خود کشانی تو سنگ مزن به شیشه ام آتش مزن به بیشه ام سرو بلند عشقم من تیشه مزن به ریشه ام سرو روان برین من تو عشق

غزل زیبا از شاعر آینه ها مرزا عبدالقادر بیدل

+7 زهی چمن ساز صبح فظرت، تبسم لعل مهر جویت زبوی گل تا نوای بلبل، فدای تمهید گفتگو یــــــت سحر نسیمی در آمد از در، پیام گلزار وصــل در بر چو رتگ رفتم زخویش دیگر ، چه رنگ باشد نثار بویت هوای مشق انتظارم ،

نیاز

+2 تو زمن رو ببستی رفت زمن شور و مستی چه باشد هستی بی تو چه کنم بزم حورا را من ز تو جان بگیرم درد و درمان بگیرم سر و سامان بگیرم چه کنم مال و متاع را نفسم تا که برآرم ز تو

چرا

+5 چرا دیگر نمی جویی سراغ این دل تنها فراموش کردی و رفتی دلم شد لانه ی غمها چرا این ظلم روا کردی تو ترک آشنا کردی جفاکردی, رها کردی, بکام غم دل شیدا اگر روزی ز روی لطف بیایی بر سری خاکم زشوق دیدنت

نسخهِ تدبیر

+7 دل اگر آینه گردد هر طرف تصویر اوست زلف یار هم حلقه گردد حلقهِ زنجیر اوست بی اثر نبوُد تصور در برِ جانان مرا خرقه ی پاریده ام بین دیدهِ تحیر اوست تا که دل دارد تپیدن بزم ما بی ساز نیست تک تکِ