کتگوری آرشیف ها: طنز

چی غایتای بود !

+3 وقتی داخل کوچهِ ما میشدی چنان وانمود میکردی که حضور ما بچه های شوخِ کوچه در زیر درخت توت مدیر جیلانی برایت بی اهمیت است ولی همزمان احساس میکردی که اضطرابِ عجیبی سر تا پایت را فرا میگیرد. هر قدر کوشش میکردی در خرامان

یار جانی

+4 هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد. آن روز تاریک و بارانی را. از دروازه ِ مکتب بیرون شدی و نگاهت به من افتاد که در کنار جاده ایستاده و دیوانه وار در جستجوی عشق زندگی ام بودم . سر و صورت ات را

طنزي از عزيز نسين

+8 …چند روز پیش وقتی از مدرسه به خانه برگشتم متوجه شدم وضع غیر عادیه . دو تا فرش نو توی سالن پهن بود و از توی ﺁشپزخانه بوی غذاهای خوشمزه می اومد .از مادرم پرسیدم: _ چه خبره مهمان داریم؟ _ ﺁره رییس پدرت

ایستگاه

+23 دیگر منتظر کسی نیستم هر که آمد ستاره از رویاهایم دزدید هر که آمد سفیدی از کبوترانم چید هر که آمد لبخند از لب‌هایم برید منتظر کسی نیستم از سر خستگی در این ایستگاه نشسته‌ام!