Monthly Archives: فوریه 2015

ایستگاه

+23 دیگر منتظر کسی نیستم هر که آمد ستاره از رویاهایم دزدید هر که آمد سفیدی از کبوترانم چید هر که آمد لبخند از لب‌هایم برید منتظر کسی نیستم از سر خستگی در این ایستگاه نشسته‌ام!

زندگی

+27 پولدارى؛ منش است و ربطى به ميزان دارايى ندارد… گدايى؛ صفت است و ربطى به بى پولى ندارد… دانايى؛ فهم و شعور است و ربطى به مدرك تحصيلى ندارد… نادانى؛ ياوه گويى است و ربطى به زياده گويى ندارد… دشمن؛ نمايشى از كمبودها و

توجه

+23 اغلب قدرت یک لمس، یک لبخند یک کلمه ی محبت آمیز، یک گوشِ شنوا، یک تعریف صادقانه،و یا کوچکترین توجه را دست کم می گیریم! در حالی که همه ی اینها قادرند یک زندگی را از این رو به آن رو کنند …

سهارنۍ:

+28 تر دې بې خونده زمانه به پر موږ کله راتله دومره بې ذوقه وو چې کرکه مو له ګله راتله ستا اندېښنه وه ګله ستا په شانې نه وه والله موږ چې به کله هم خپل ځان ته رابلله راتله خوله مو د زړه

غزل خوښو یارانو ته ډالۍ!

+25 چې مزاحم و ستا د لېڅو د بنګړیو اواز چېرته دې اورېده زمونږه لېونیو اواز له دغو خلکو آرزو د لطافت څه په کار کله راځي په ترنم کې د لرګیو اواز چېرته د ښار د ترافیکو د شپېلیو اواز چېرته د کلي د

په خدای قسم پر دې هېواد د خدای نظر دی!

+23   د دې ملت هیڅ داستان هم تر یوې اسطورې کم نه دی. د پنجاب هغه پنځمه صوبه چې د قول اردوګانو د ټانکونو، د پوځ او ملکي چلند د الوتکو، د فابریکو د څرخونو او ماشینونو، د تعلیم میدانونو د وسپنڅادرونو، د معززو

مسافر او ازرائیل

+24 زما په سر دی خاوری واوړی —– چی جانان نشته ژوندون څه له تیرومه زری زری ترینه کورته راغلم —– په سرو منګولو می یار کوز لحد ته کړنه سړي چی مړ شی کور پري وران شی —– په بعضی خلکو وران شی وطنونه زړه می ترینه

ما کی هستیم افغان های عزیز؟

+26 نامه به آدرس افغان ها هموطنان گرامی, افغان های عزیز, نامه حاضر سوالات زیر را از ما میپرسد: ما کی هستیم؟ ما چه داریم؟ دروازه ما را کی ها میکوبند؟ بیگانه ها چگونه ظاهر ما را بخود میگیرند, همرنگ ما میشوند؟ اکنون یکجا با

عدالت

+28 زنده را نکوهش, مرده را ستایش و سعادت از آن ما خواهد بود, آنچه از ما نیست و در محدوده تصرف ما در آمده و رنگ ما را بخود گرفته, به کسانی بدهیم که نشانی از آنها در سر و صورت خود دارد و

خشونت فرهنگی

+23 خشونت فرهنگی بر ضد کی مبارزه کرد؟ علیه چه مبارزه کرد؟ از چه دفاع کرد؟ چگونه و در کجا دفاع کرد؟ اشخاص, افراد, دسته ها و گروه های که آسایش و آرامش مردم را برهم میزنند که برای بر هم زدن آسایش و آرامش

ترکیبات نوشته نشده

+22 هر گاه ترکیبی را نوشته نشده میبینید, بدست خود بنویسید. دست, دست نارس, دست خالی, دستان, رستم دستان , دست فروش, دست دوم, دست اندرکاران, دست تکان دادن, دست یازیدن, دست اول, دست بدست, دست مالی, دست نامریی, دستش در خینه است, دستش را

زندگی مشترک

+22 مسیر زندگی مشترک در اجتماع که عرف دینی در سایه عرف اجتماعی حرکت میکند و از عرف اجتماعی نیرو میگیرد. در مزرعه اجتماع درخت بی عدالتی قد میکند. این دو عرف, دو نیروی حاکم در اجتماع, دست مرد را دراز تر میپندارد و آنرا

آتش پرست

+23  نویسنده: صادق هدایت در اطاق یکی از مهمانخانه های پاریس طبقه سوم ، جلو پنجره ، فلاندن که بتازگی از ایران برگشته بود جلو میز کوچکی که رویش یک بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بودند، روبروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته بود.

داش آکل

+23 نویسنده: صادق هدایت همه ی اهل شیراز میدانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه ی یكدیگر را با تیر میزدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه ی دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شله ی

سستی فطرت

+8 کدام آیینهِ هستی ندارد جانفشانی ها؟ کجاست آن کس که بگریزد ز چنگ بی نشانی ها؟ ز آهی ما چه ترس دارد شمع خاموش صبحگاهان فقط گوش است که میلرزد ز صوت آهفشانی ها دهد پیغام مرگ با خود نبض با خیز و جست

از خیرات سر شما

+22 مردی عادت داشت که حین صحبت همیشه بگوید  از خیرات سر شما مثلا ٬ اگر می پرسیدی .. فلانی خان چطور هستی ..؟ می گفت : خوب هستم از خیرات سر شما . روزی کسی از او پرسید …فلانی خان چند طفل داری ..؟

رحم خدا

+22 مردی رفت پیش داکتر و گفت داکتر صاحب یک تکلیف برایم پیش شده هرکس گپ میزند میشنوم اما وقتی که زنم چیغ میزند و غالمغال میکند نمیشنوم داکتر گفت برو بیادر ای تکلیف نیست سر تو رحم خدا شده!

ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰ

+22 یک ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﭼﻪﺀ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﻝ را ﺣﻞ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻮﺷﺖ “ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰ ﺗﺤﻔﻪﺀ ﺩﺭﻭﯾﺶ!” ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺻﻔﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺖ “ﮐﻢ ﻣﺎ ﮐﺮﻡ ﺷﻤﺎ!”

گهواره خالی

+22 داستان کوتاه از اکرم عثمان برای انجنیر نادر عـمـر و خانواده « گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسـهایش چایجوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد و منتظر میماند تا آب جوش بیاید و

کنیبال ها

+4 مرا کشتند آن لحظه که دستِ یک طفل یتیم را که از گرسنگی و سرمای زمستان میلرزید از دامن خود دور زدند و بی محابا گزشتند مرا کشتند آن وقت که مادری با طفل نوازادش در کنار جاده دست گدایی بلند کرده بود و رهگذران بر کف دست