Monthly Archives: مارس 2015

نیکی و بدی

+12 من انتظار تو چون زمین تشنه لب تو بر لب کی میباری باران محبت ؟

دلتنگی

+16 در امتداد جاده قدم میزدم روی برگ های طلایی من خسته بودم ز تنهایی زیر لب با تو حرف میزدم ناگهان روز تاریک شد و دلگیر تمثال آسمان میخواست اشک ببارد یا باد در گوشم بنالد که چنین است نفس های اخیر!

اسپند بلا بند !

+8 موسی از خنک میلرزید و دست های کوچک اش را بهم میمالید. با چشمان پر از اشک بطرف برادر خود محسن که سه سال بزرگتر بود و هفت سال داشت نگاه میکرد. میخواست از گرستنگی و تشنگی چیغ بزند ولی خاموشانه فقط اشک میریخت

چرا

+5 چرا دیگر نمی جویی سراغ این دل تنها فراموش کردی و رفتی دلم شد لانه ی غمها چرا این ظلم روا کردی تو ترک آشنا کردی جفاکردی, رها کردی, بکام غم دل شیدا اگر روزی ز روی لطف بیایی بر سری خاکم زشوق دیدنت

نسخهِ تدبیر

+7 دل اگر آینه گردد هر طرف تصویر اوست زلف یار هم حلقه گردد حلقهِ زنجیر اوست بی اثر نبوُد تصور در برِ جانان مرا خرقه ی پاریده ام بین دیدهِ تحیر اوست تا که دل دارد تپیدن بزم ما بی ساز نیست تک تکِ 

گوهر

+5 گوهر دل را نزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

بهشت

+7 ﻗﻄﺎﺭﯼ ﺳﻮﯼ “ﺧـــــــــﺪﺍ” ﻣﯿﺮﻓﺖ، ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻧﺪ …. ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ…ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﻣﻘﺼﺪ  شان “ﺧـــــــــــﺪﺍ”ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺑﻬﺸﺖ..

نصیب و قسمت

+7 شوهر در بستر مرگ به خانم » عزیزم, بعد از مرگ مه, همرای کسی دیگه دلت میشه که عروسی کنی؟« خانم » اگر نصیب و قسمت بود, نمیفهمم, کار قلمزن است! « شوهر » اگر عروسی کردی, از همو منتوی خوشمزه که به مه

نامه شماره 57- 13.03.2015

+19 بهار شویم و چون بهار عمل کنیم عشق پدید آمد, آنگاه که خداوند در آینه جمالش به خود نگاه کرد. دست عشق پرده را کنار زد, زیبایی جمال خداوند را آشکار ساخت, خداوند عاشق زیبایی خود شد و پی آمد عشقبازی دایم خود را

رازق فانی

+7 رازق فانی در سال ۱۳۲۲ خورشیدی در گذر بارانه‌ کابل به‌دنیا آمد. از دانشگاه کابل دانشنامه‌ لیسانس گرفت و فوق لیسانس را در رشته‌ی اقتصاد سیاسی از یکی از دانشگاه‌های بلغارستان بدست آورد. فانی با پایان یافتن درس‌هایش به کابل بازگشت و با شروع

طنزي از عزيز نسين

+8 …چند روز پیش وقتی از مدرسه به خانه برگشتم متوجه شدم وضع غیر عادیه . دو تا فرش نو توی سالن پهن بود و از توی ﺁشپزخانه بوی غذاهای خوشمزه می اومد .از مادرم پرسیدم: _ چه خبره مهمان داریم؟ _ ﺁره رییس پدرت

8 مارچ

+5 دمارچ اتمه تېره ده، خو دښځو پاچاهي لا روانه ده، خپل یو پخوانی شعر دښکلو پاچاهۍ ته ډالۍ کوم : نوی جنګ بیا له تاریخ سره جګړې ته ورځم بل ځل که هست شوم داسې ژوند نه کوم بل ځل به مینه وکړم ژوند

فریدون مشیری – کوچه

+5 یکی از اشعار همیشه جاودانی را با دوستان عزیز به اشتراک میگذارم. امید مورد پسند قرار بگیرد. بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن

ماشوم

+3 ماشومان مه مجبوروئ چې ستاسې دوستانو او انډیوالانو ته القاب وکاروي ځکه ماشومان د احترام، بردګۍ او بندګۍ کرښي نشی بېلولای. هغوی ته بیا مشران مشران نه، بلکې غیرمسؤول واجب الاحترام او واجب التقلید بتان ښکارېږي. پرېږدئ چې کله د احترام په معنا پوه

ببار

+3 “”حتی اگر، باران شوی، و بخواهی عاشقانه بباری…. هستند کسانی که…. چتر در دست می گیرند…. و…… تو را نمی خواهند….!!! ولی تو ببار…..

هجوم نفرت

+5 پریشانی زبان دارد ز چین صورتم اینجا چو آینه ز رنگ خود نشان حیرتم اینجا ز آستین جنون بیرون برآرم تیغ خونینی زنم تا دل رها گردد ز چنگ فطرتم اینجا دراین گیتی ز حال دل بپرس زان بسمل محفل چو شمع سوختن دارد

خلیفه جبار

+9 خلیفه جبار که تازه از قریه به شهر آمده بود با حال پریشان دنبال کار و غریبی میگشت. از دوران طفلیت تحت نظر پدر کسب گلکاری را یاد گرفته بود و تا چند سال پیش درآمد خوب داشت. مردم بنام خلیفه جبار و گاهگاهی

عالم رویا

+4 ز دام عشق تو رهایی نیست مرا بجز سیاهی در این شب کجاست خواب تا در عالم رویا که دست تو باشد بدست من باده بریزد ز جام ها وز گرمی وجود تو رگ رگم سوخته باشم سرت بروی شانه ام چشمان تو به خواب

نیوتن

+3 میگن نيوتن اگر مسلمان می بود سيب را ميخورد و ميگفت “هذا من فضل ربی،الحمدالله”. بعد اش هم همونجا دوباره ميخوابيد ((:

غزل

+3  سړی چې تر سترګو راغلی خوب په زوره وشړي نو دا غزل هم پرې ډېر وي: خپله غریبي کوو او کمه چا ته نه وایو مونږه د دلبرو له ستمه چا ته نه وایو هرڅو که مو مړې اوښکي تر تلو پورې وڅاڅي حال