گوش صیاد زمان کر شده است

 

سالها در گذر عمر گرفتار شدیم بسکه آزرده شدیم خار شدیم گوش صیاد زمان کر شده است از سخنهای همه، عالم و دین
دین شده ملعبه کوردلان ناکسان ناخردان بی هنران دین به معنی اصیلش گم شد چه بگویم که همه عالم ما هم گم شد
شعر هم از ادبش ناقص شد شد سیاسی و همه کاذب شد بیت و مصراع دگر چیست نپرس الغرض بیت و غزل هم گم شد
شاعر و شعر و ادب جمله یکی بهر دلگیر و غمین مسکین شد جمله ها نافذ و اندوه زیاد سخن هر شعری با دل شد
زندگی در گذر این همه اندوه گذشت چه بگویم که دل و دیده و جان نیز گذشت مرد و زن بهر بیان سخنش زندان شد به چه زندان که در آن زندان شد
ظلم و جور و ستم اینهمه دژخیم خرفت بهر رانت و کلک و مغلطه و افیون شد دل به دریا زده ایم و شعر نو میگوییم به، چه شعری کهپر از جور و ستم میگوییم
در میان سخن و شعر و ادب همه از ظلم و خطا و هیجان میگوییم حافظ و سعدی و سهراب نمیدانستند این زمان عشق جنایت باشد
شعر عرفانی و عشقی همه ممنوعه شود ورنه بسیار سرودن باید شعر عشقی نکند پیر مرا پیر شهریم که شهرم گم شد
زرگرا بس کن دگر موعزه را که دگر نیمه شب است جغد شکارش گم شد صاحب ملک و زر و قدرت و زور تو بدان ، شعر بدید و نفست باطل شد
حکم تو حکم معاند باشد دشمن فتری روشن باشد هاربی نام نهند نامت را مهرب و هارب و دشمن باشد
قتل تو واجب بر هر شخصی لیک آن شخص چه نامش باشد دشمنی در دل میهن باشد بدتر از عقرب و نشتر باشد
هم به گوش است و دمی کور همی گاه تهرانی و گه ترک همی هیچ فرقش نبود سان و مکان جملگی یکسره بی دین باشند
اسم دین را به کنار عمل خویش برند به خدا با تبر و تیش برند وای بر ما که مسلمان شده ایم جملگی کافر و نادان شده ایم
گر بپرسی تو زدین و اعمال اخم او بینی و لعن گفتار چند بارش تو بخواندی قرآن؟ چند موضوع نمودی تفسیر؟
قل هو الله تو دانی که چه است؟ لا اکراه فی الدین هزار و چهارصد سال بس کن ای زرگر نالان بس کن هدر است این سخنان میدانی
سخن از نفت بگو گاز بگو سخن از رانت بگو باند بگو آری آری تو نگو حضرت عباس که بود تو ز آل علوی هیچ نگو
سخن از معرفت آل علی هیچ نگو سخن از مهنت انسانها گو سخن از آتش و عصیان بگو سخن قدرت و حاکم سخن است
نه من و ما که همه بی هنریم ز بیان و ز ادب بی هنریم همه شان جمله معلم استاد همه از دشمن انسان گویند
درس دشمن سازی ،بر این مردم زار درس رزم و هیجان میگویند به هزاران کلک و ظلم و ستم درس تشویش عقاید گویند

vahid57

در باره vahid57

وحید زرگر تا بحال 8 مطلب فرستاده است.

همان هایی که از بهر تفکر -- به اوینها نمودند عمر مشکل -- همان ها اینک اندر باب حاکم -- تفکرها کنن اندر خم و گل -- همانانی که آزادی سرودند -- همانانی که از اسلام گفتند -- همانانی که اندر باب حکمت -- گرفتن خون ما در خاک مهنت -- همان هایی که از مردی زدن دم -- همان هایی که دژخیم بهتراز هم

تا کنون 1 دیدگاه نوشته شده است. دیدگاه شما چیست؟

  1. جمال جمال گفت:

    وحید جان محترم, شعر را بسیار زیبا سروده اید. بسیار پر معنی و جامع !

    موفق باشید !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *