پارچه ای از سعدی

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
هزار بلبل داستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش
ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت
به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست
ندانمش که که به قتل که شاطری آموخت
چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت

جمال

در باره جمال

جمال تا بحال 12 مطلب فرستاده است.

ای قلم آخر زبانت میبرم --- اینقدر حرف پبریشان تابکی

تا کنون 1 دیدگاه نوشته شده است. دیدگاه شما چیست؟

  1. تولد گفت:

    […] پارچه ای از سعدی | افغان قلم […]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *