کلبچه

در گذشته
روز اول تا سر دوپا ایستاد
چهار دقیقه بعد او در چاه اٌفتاد
وقتی او را از درون چاه گرفت
گوش چاهکن را به دندانش گرفت
شد صدای از درون چاه بلند
کلبچه گوش مرا دندان بکند
کلبچه بود آن زمان یک سال و نیم
مادرش هر روز در تشویش و بیم
کلبچه چون بعدها سه ساله شد
تیز و چُست و مست چون بزغاله شد
شیر گاو را در طویله می مکید
چون پشک مرغ را ز هوا می قپید
بی زیان در ده نبود یک زنده جان
آدم و حیوان ز دستش در فغان
دزدی میکرد او در اوج کمال
شهرتش در جمع دزدان بی مثال
تا که پایش بر در مسجد رسید
کفش ملا و چلی شد نا پدید
وقت گذشت و کلبچه شد نو جوان
ده رها کرد و گذید در شهر مکان
مددتی کوتاه هنوز نگذشته بود
کلبچه خود مالک چند خانه بود
بادیگارد و موتر و چاکر گرفت
راس دزدان چوکیِ رهبر گرفت
…و اکنون
شن و فن و کرته و دستار او
حال من برهم زند گفتار او
دست او در حرف زدن خربوزه ها
میکند از چپ و راست اندازه ها
هر که کل بود بر سرِ قدرت رسید
چشم من تا گوش از حیرت درید
خس دزدان تا دست در خروار زدند
هر چه یافتند بر سرِ خر بار زدند
کلبچه کارش بیخی مشقی شده
همسرش شوقی و ملاقی شده
روی پرده همسرش با تق و پاق
حرف زند بی نقطه همچو اشپلاق
بیوهِ شوی زنده چادرپوش شده
مادر ملت کنون خرگوش شده
من ندانم آخر این قصه چیست
تو بگو این ذلت دیرینه چسیت؟

قلم

در باره قلم

قلم تا بحال 36 مطلب فرستاده است.

چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفته‌ایم --- سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفته‌ایم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *