تحلیل وزن و قافیه

+3 1 – شرح پاراگرافها پاراگراف ۴ مقدمه ای است بر تحلیل نحوه تاثیر وزن و قافیه پاراگراف ۵ مقدمه ای است بر انتقاداتی که به وزن و قافیه وارد است پاراگراف ۶ تا ۱۳ آموزش سریع وزن عروضی و قافیه است پاراگراف ۱۴ مقدمه ای

چی غایتای بود !

+3 وقتی داخل کوچهِ ما میشدی چنان وانمود میکردی که حضور ما بچه های شوخِ کوچه در زیر درخت توت مدیر جیلانی برایت بی اهمیت است ولی همزمان احساس میکردی که اضطرابِ عجیبی سر تا پایت را فرا میگیرد. هر قدر کوشش میکردی در خرامان

فريدون مشيري: پركن پياله را

+3 پرکن پياله را كاين آب آتشين ديريست ره به حال خرابم نمي برد اين جامها كه در پي هم مي شود تهي درياي آتش است كه ريزم به كام خويش گرداب مي ربايد و آبم نمي برد….. من با سمند سركش و جادويي شراب

عشق لامذهب

+4 دیده بودی چهره ی خندان من چهره ی خندان، لب و دندان من بازی ایام ببین با من چه کرد غم رسید و در درونم خانه کرد خنده ها و مستی ام بیگانه شد تا دلم در بند عشق زولانه شد روزگار مستی و

عشق عمومی …از مرحوم احمد شاملو

+13 اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود ● قصه نيستم که بگوئی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی … من درد مشترکم مرا فرياد

از مرگ … شعرِ زیبا از مرحوم احمد شاملو

+3 از مرگ … هرگز از مرگ نهراسيده ام اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود. هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد جستن يافتن و آنگاه به اختيار برگزيدن و

شور در میخانه

+5 بکن ای باده ی نابم مست و مدهوش و خرابم ز حضور ساقی امشب آتشم, دودم, کبابم تشنه ی عشق تو استم بدهِ تو باده  بدستم من امشب «می» می پرستم قبله ام جامِ شرابم سخن از جام تو گویم باده از کام  تو

میوه های پوسیده

+4 در زیر درختان بلند میوه های گندیده نارسیده از شاخه های پُر از برگ سبز بر خاک فتاده پوسیده اند « تمثال آدم از بهشت »

نقش مرده

+4 از غصه فریاد گر شود خاموش در کنجِ قفس نقش فریاد میکشد بردوش هر چاکِ قفس کام دل حاصل نگردد از نهانی سوختن فریاد میباید کشید در گوش هر مور و مگس نقش این شهر رمز بربادیی خلق دارد بدوش هر یکی قصری که

دست مرگ

+1 دل ز سودای تو آهنگ جنون سر کرده دیده اندر پی تو کون و مکان تر کرده تو مپندار که بیتو همه در حال خود است چرخ گردون سیه روزی را مقرر کرده از پی تو چها میکشم انگار ز مهر رگ رگم خون

سراپا تزویز

+2 چه فروتنانه به تظاهر تزویر میکنی ! همرزمان تو که چون تو به گمان تو پیام آواران شهر نور هستند، پس چرا ز نفس هایشان بوی مرگ می آید؟ بگو بگو تا بفهمم که در جسم انسان تو سیاهیی شهر شوم چسان خانه کرده

یار جانی

+4 هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد. آن روز تاریک و بارانی را. از دروازه ِ مکتب بیرون شدی و نگاهت به من افتاد که در کنار جاده ایستاده و دیوانه وار در جستجوی عشق زندگی ام بودم . سر و صورت ات را

موش های لافوک

+3 سه دانه موش شیشته بودن و لاف میزدن. موش اولی گفت « ولا مه یک دفه یک قطی زهر موشه خیال نبات کدم و خوردم.» موش دومی گفت « دیروز تلک گردنمه گرفت. همرای یک دست سیمه بالا کدم و خوده نجات دادم.» موش

میلیونر

+2 گلپری به خواهرخوانده خود میگه « میفامی , همی مه بودم که شوهر خوده میلیونر ساختم» خواهرخوانده « خی شوهرت قبلن چی بود؟» گلپری « میلیاردر»

کارت بانک

+1 قدوس به دوست خود میگه « بسیار وقت میشه که کارت بانکم دزدی شده مگم تا حال بلاکش نکدیم.» دوست اش سوال میکنه که چرا ؟ قدوس « بخاطریکه دزد بسیار پدرکده است و از ببوی اولاد ها کده کمتر مصرف میکنه »

حال دل

+3 غزل زیبا از دوست صفحه افغان قلم « محمد آجان مرزی » که از طریق ایمیل به ما فرستاده است: حال دل حال خراب است به ميخانه روم جرعه ای نوشم از آن پس ديگر خانه روم قصۀ عشق سرايم به محراب جنون پس

غزل بسیار زیبا از طاهره ی قزوینی ( قره لعین)

+2 گر بتو  افتدم  نظر  چهره  به چهره  رو به رو شرح  دهم   غم  ترا   نکته  به  نکته  مو  به   مو از  پی  ديدن  رخت    همچو  صبا  فتاده ام کوچه به کوچه، در به در،خانه به خانه، کو به کو دور دهان  تنگ  تو ،

درمان عشق

+4 دارد خیال ناز او در دل چنان طوفانی ها هر خانهِ کردم بنا غلتید و شد ویرانی ها نی آرزوی دیگری در سینه گنجد بعد از این نی ساغر عشقش نمود جامی بما ارزانی ها نی بیخودی آید همی در گوشهِ میخانه ها نی

چشم آیینه دار

+8 نفس لرزان چو تار موی جانا چشم آیینه دار روی جانا بدست آرد دل مشتاق من را دهم جانم به دشت و کوی جانا به هر زنجیر ببندم این دلم را ز هر زنجیر کشد پا سوی جانا گریبان چاکیی این چشم حیران بدیده

یک شام دیگر

+2 چون لاله از عشق داغی به سینه دارم چون اشک ز دیده یاری رمیده دارم روزی نشد که, بنشیند و ببیند چون برگ پاییز رنگی پریده دارم روزی رسد که, در پای خود بمیرم چون بید مجنون شاخی خمیده دارم یک شام دیگر بعد