آرشیف برچسب ها: آغوش

نامیدی

+3 رگ های خشکیده ی دریا پر از خاطرات آبِ رفته در زیر پای کوه ها شهریست که میکشد آخرین نفس ها را آنجا که آفتاب دیگر نمی درخشد آنجا که اشک  آسمان خشکیده است آنجا که در خاموشی جاده ها صوت مرگ میخزد آنجا

اسپند بلا بند !

+8 موسی از خنک میلرزید و دست های کوچک اش را بهم میمالید. با چشمان پر از اشک بطرف برادر خود محسن که سه سال بزرگتر بود و هفت سال داشت نگاه میکرد. میخواست از گرستنگی و تشنگی چیغ بزند ولی خاموشانه فقط اشک میریخت

عدالت

+28 زنده را نکوهش, مرده را ستایش و سعادت از آن ما خواهد بود, آنچه از ما نیست و در محدوده تصرف ما در آمده و رنگ ما را بخود گرفته, به کسانی بدهیم که نشانی از آنها در سر و صورت خود دارد و