آرشیف برچسب ها: اشک

یک شام دیگر

+2 چون لاله از عشق داغی به سینه دارم چون اشک ز دیده یاری رمیده دارم روزی نشد که, بنشیند و ببیند چون برگ پاییز رنگی پریده دارم روزی رسد که, در پای خود بمیرم چون بید مجنون شاخی خمیده دارم یک شام دیگر بعد

راز و نیاز

+5 خاک فتد بر سر ما  آخر از این ویرانه ها ای جنون ببر ما  را  آخر از این غمخانه ها هر چه در این  بزم که  است از خون دل چکیده است کرده بدوش اشک ما ساغر این  میخانه ها پرده ی اسرار نمود

بحر عشق

+2 عشق تو در دل نهان داریم ما همچو شمع آتش بجان داریم ما تا رخت بیرون کنی از لقا از نفس تیر و کمان داریم ما نیست همرازی که گویم راز خود همچو اشک خاموش زبان داریم ما نسیت همچون ما در این عالم