آرشیف برچسب ها: داود

دست مرگ

+1 دل ز سودای تو آهنگ جنون سر کرده دیده اندر پی تو کون و مکان تر کرده تو مپندار که بیتو همه در حال خود است چرخ گردون سیه روزی را مقرر کرده از پی تو چها میکشم انگار ز مهر رگ رگم خون

درمان عشق

+4 دارد خیال ناز او در دل چنان طوفانی ها هر خانهِ کردم بنا غلتید و شد ویرانی ها نی آرزوی دیگری در سینه گنجد بعد از این نی ساغر عشقش نمود جامی بما ارزانی ها نی بیخودی آید همی در گوشهِ میخانه ها نی

خلیفه جبار

+9 خلیفه جبار که تازه از قریه به شهر آمده بود با حال پریشان دنبال کار و غریبی میگشت. از دوران طفلیت تحت نظر پدر کسب گلکاری را یاد گرفته بود و تا چند سال پیش درآمد خوب داشت. مردم بنام خلیفه جبار و گاهگاهی