آرشیف برچسب ها: صحرا

عشق عمومی …از مرحوم احمد شاملو

+13 اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود ● قصه نيستم که بگوئی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی … من درد مشترکم مرا فرياد

چرا

+5 چرا دیگر نمی جویی سراغ این دل تنها فراموش کردی و رفتی دلم شد لانه ی غمها چرا این ظلم روا کردی تو ترک آشنا کردی جفاکردی, رها کردی, بکام غم دل شیدا اگر روزی ز روی لطف بیایی بر سری خاکم زشوق دیدنت

فریدون مشیری – کوچه

+5 یکی از اشعار همیشه جاودانی را با دوستان عزیز به اشتراک میگذارم. امید مورد پسند قرار بگیرد. بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن