آرشیف برچسب ها: عقل

شکایت عقل

+3 عقل را دیدم که آمد خاک بسر گفت جا دیگر نمیخواهم بسر هر یکی از خود براند من را بی من خوش باشد هر یک تن را مشکلم این است چنون کاریگرام در میان خوب و بد قاضیگرام خوب را اندر پییش کوشش کنم بد

بحر عشق

+2 عشق تو در دل نهان داریم ما همچو شمع آتش بجان داریم ما تا رخت بیرون کنی از لقا از نفس تیر و کمان داریم ما نیست همرازی که گویم راز خود همچو اشک خاموش زبان داریم ما نسیت همچون ما در این عالم