آرشیف برچسب ها: مشکل

شکایت عقل

+3 عقل را دیدم که آمد خاک بسر گفت جا دیگر نمیخواهم بسر هر یکی از خود براند من را بی من خوش باشد هر یک تن را مشکلم این است چنون کاریگرام در میان خوب و بد قاضیگرام خوب را اندر پییش کوشش کنم بد

بحر عشق

+2 عشق تو در دل نهان داریم ما همچو شمع آتش بجان داریم ما تا رخت بیرون کنی از لقا از نفس تیر و کمان داریم ما نیست همرازی که گویم راز خود همچو اشک خاموش زبان داریم ما نسیت همچون ما در این عالم

تلک موش

+4 موشی در خانه صاحب مزرعه تلك موش را دید! به مرغ وگوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند تلك موش مشکل توست به ما ربطی ندارد! از قضاي بد ماری در تلك افتاد و زن مزرعه دار را گزید! از مرغ برایش سوپ درست